شیطنتهای النایی


خب النا خانم یه کم از شیطنتات بگم که اصلا با شکیب و شبنم کنار نمی یومدی و کلی اذیتشون میکردی اونها هم به خاطر اینکه از دستت فرار کنن به ما میگفتن سرگرمت کنیم تا بتونن یواشکی برن تو اطاق و در و قفل کنن اخه تو میرفتی و دکمه های لپ تاپ و فشار میدادی و نمی ذاشتی فیلم ببینن
یا کتابهای زبان شکیب رو برمیداشتی نمیذاشتی درسشو بخونه.
در ضمن باغ که میرفتیم بچه ها میخواستن بدمینتون بازی کنن و تو زور میشدی و یکی از راکتها رو میگرفتی و میگفتی با من بازی کنید نه بلد بودی بازی کنی نه میذاشتی اونهابازی کنن صدای همه بچه ها در می یومد ولی هم زورت بیشتر بود هم حامی بیشتری داشتی .
هر وقت هم که میخواستیم بریم بیرون تو یه گوشه کمین میکردی و کیفهای آرایشی ما رو می قاپیدی و دبدو که رفتی اینقدر باید حواسمونو جمع میکردیم یا دنبالت میدویدیم که خسته میشدیم.
.gif)
تازه اینقدر هم از خوابیدن فراری بودی که شب موقع خواب هم داستان داشتیم از دستت.
من و تو داخل یک اطاق جدا میخوابیدیم تا سرکار خانم صبح زود با صدای بقیه بیدار نشی ولی شب به محض خاموش شدن لامپها میدویدی پیش خاله جانینا و شروع به شعر خوندن میکردی و اونها رو میخندوندی و هر وقت کم میآوردی براشون اتل متل میگفتی.خلاصه که با شما خانمی روزها وشبهای به یاد ماندنی رو گذروندیم.


شیطنتهای النایی 
