p://www.blogskin.ir/">
X
خانم کوچولو
شیرین تر از عسل النا مامان
تاريخ : دوشنبه 7 اسفند 1391 | نویسنده : نازنین
بازدید : 346 مرتبه

                         

سلام به دوستان خوب و مهربون.ما بالاخره بعد از ماه ها برگشتیم.ماه رمضان بود و النا

خانم گاهی وقتها موقع سحر بیدار میشد و با ما سحری میخورد و کنارمون بیدار میموند.رفتنمون

از اونجائی شروع شد که:

 اواخر ماه رمضان(شبهای قدر)زلزله اومد و ما رو اونقدر ترسوند که رفتیم خونه مامان بزرگی.روز بدی

بود بابائی سر کار بود و مامان و النا تنها بودن.النا خانم که نهار نخورده بود به مامانی گفت واسش

استخون بپزه منظورش از استخون قسمتی از مرغ که استخون داشته باشه(ران/کتف)مامانی پخت و به

النا داد وقتی برگشت تو آشپزخونه که برق رو خاموش کنه پنجره ها لرزیدن اول فکر کردیم باد میاد چون

پنجره باز بود ولی یکدفعه همه چی شروع به لرزیدن کرد خیلی ترسناک بود البته النا چون تجربه ای

نداشت اونقدرها نترسید بر عکس مامانی.بالاخره بعد از کلی انتظار پشت در همه چی آروم شد و ما

از خونه اومدیم بیرون.وقتی به طبقه دوم رسیدیم خانمهای همسایه بیرون بودن ما هم با دیدن اونها یه

کم آروم شدیم مامانی که لباساش و تو دستش گرفته بود از خانم همسایه خواست که بره و لباسهاشو

بپوشه ولی وقتی خواست شلوارش و بپوشه متوجه شد شلوار بابائی رو آورده و مجبور شد دوباره بره بالا

شلوارش و بیاره خلاصه که خودمون و به کوچه رسوندیم.همه تو کوچه بودن که دوباره شروع شد همه

چی دوباره لرزید و همه به سمت سر کوچه که فضای بازتری بود حرکت کردن.حالا همه به فکر جونشون

بودن و النا به فکر غذاش.النا خانم ظرف غذاش رو تو دستش گرفته بود و در حال خوردن غذا با من میومد.

هر کسی از کنارمون رد میشد یه نگاه به النا میکرد و میخندید.بعد از مدتها انتظار بالاخره بابائی تو اون

ترافیک به ما رسید و رفتیم بیرون همه بیرون بودن خیلی ها در حال نصب چادرهاشون بودن تا شب رو

بیرون خونه بمونن ما هم با ترس و لرز برگشتیم خونه چند دست لباس برداشتیم و رفتیم سمت خونه

مامان بزرگی.هنوز تو راه بودیم که اذان رو گفتن و همونجا یه رستوران پیدا کردیم و افطار کردیم و به اخبار

گوش دادیم اخبار خوشایندی نبود چون خیلی ها زیر آوار مونده بودن.شب بود که رسیدیم خونه مامان

بزرگی همه رفته بودن احیا اخه شب بیست و سوم  رمضان بود.امسال ماه رمضان ما تا اینجا بود و تمام

شد.چون بقیه رو مهمان مامان بزرگی شدیم.



موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 19 مرداد 1391 | نویسنده : نازنین
بازدید : 404 مرتبه

 

چهارشنبه ١١مرداد.حدود ساعت ٢:٠٠بعداز ظهر النا خانم بعد از یه دنیا شیطنت و بازیگوشی

niniweblog.com

دست به کار

جدیدی زد.طناب بازیشو آورد و یک سبد گذاشت زیر پاش تا بتونه طنابشو بندازه دور شیر گاز داخل نشیمن .

اونم در حالیکه دمپایی پاش بود و دمپاییش هم یه کم پاشنه داشت.(دمپایشو خاله جان زهره از بندر

عباس خریده و النا خیلی دوستشون داره و روی فرش میپوششون)بالا رفتن همان و افتادن هم همان.

متاسفانه سر النا با شیر گاز پایین که برای بخاریه برخورد کرد و شکست و یک سوراخ عمیق ایجاد شد و

خون اومد و شانسی که آوردیم این بود که با چشمش برخورد نکرد و تا حدی به خیر گذشت.به بابایی زنگ

زدیم تا بیاد النا رو ببریم دکتر و النا جای اینکه واسه سرش که شکسته گریه کنه واسه دکتر رفتن گریه میکرد

niniweblog.com

و میگفت من نمیخوام برم دکتر آمپولم میزنه.منم بغلش کردم و یه کم آب دادم بخوره چون هم دردش

گرفته بود و هم ترسیده بود.کلی هم ناز خانم کوچولو رو کشیدیم

niniweblog.com

تا بالاخره بابایی اومد و النا رو برد

niniweblog.com

دکتر.

niniweblog.com

اونجا گفته بودن باید دو تا

بخیه بزنیم ولی چون النا کوچیک بود و نمی ایستاد براش چسب بخیه زدن

niniweblog.com

و قرار شد تا یک هفته حمام نکنه.

niniweblog.com

از اونجا هم الن و بابایی رفتن خونه دوست بابایی.النا خانم هم حسابی با ستایش کوچولو بازی کرده

بود.جوجوی مامان همیشه سلامت باشی.خیلی دوست دارم.niniweblog.com

 



موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 19 مرداد 1391 | نویسنده : نازنین
بازدید : 435 مرتبه

niniweblog.com

این روزها بازی های المپیک ٢٠١٢ شروع شده و ما هم معمولا بازیها رو دنبال میکنیم به خصوص روزهایی که

تیم ایران بازی داره.النا هم همراه ما اونا رو دنبال میکنه.عاشق دو میدانی(بقول النا بدو بدو)ژيمناستيك(زيمناستيك)

وزنه برداريه و همراهشون النا هم ورزش ميكنه حالا دو و وزنه برداري خوبه ولي ژيمناستيك كه شروع ميشه

كار ما هم در مياد النا ميخواد مثل اونها بپره/پشتك بزنه و...هر كاري اونا ميكنن رو انجام بده.از باباش ميخواد

تا پاهاي النا رو ببره بالا تا اون بتونه مثل اونا پشتك بزنه يا ميره رو كاناپه و از روي اون ميپره و تازه دوست داره

تو هوا چند تا چرخ هم بزنه بعد فرود بياد.خلاصه كه تصميم گرفتيم اسمشو كلاس ژيمناستيك بنويسيم.

از وزنه برداريش هم كه نگو اول دستهاشو به هم مي ماله يعني مثل اونا به دستاش مواد زده كه عرق

نكنه بعد هم بالشت يا كيف مهدشو از زمين بلند ميكنه و ميبره بالا سر.دخترمون يه پا ورزشكاره.امروز كه

واسه خاله جانش تعريف كردم مي گفت:بازم خوبه به اين ورزشها علاقه داره تصور كن اكه پرتاب ديسك

رو انجام ميداد چي به روز خونتون و خودتون ميو مد

.الناست ديگه با همين شلوغ كاريهاش خودشو تو دل

همه جا كرده.niniweblog.com



موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 19 مرداد 1391 | نویسنده : نازنین
بازدید : 409 مرتبه

                                          niniweblog.com 

یه روز که داشتیم میرفتیم خونه مامان بزرگی همینطور که به موزیک گوش میدادیم و النا باهاشون

میخوند.آهنگ همه جا آرومه(طالب زاده)شروع شد.من هم اصلا حواسم نبود داشتم با خودم فکر

میکردم که النا پرسید مامان اگه شلوغ کنیم بیدار میشن منم 

niniweblog.com

چی؟چی بیدار میشه؟النا دوباره پرسید اگه شلوغی کنیم غصه ها بیدار میشن؟و من تازه فهمیدم

منظورش چیه.(همه چی آرومه غصه ها خوابیدن)از دست النا موندم چی بگم.شما بودید چی جواب

میدادید؟

              



موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 4 مرداد 1391 | نویسنده : نازنین
بازدید : 472 مرتبه

النا و سبحان(9تير)

                             پارك ملت(معالي آباد)

دروازه قرآن(8تير)

مهد مانا

اصفهان(11تير)

النا(سي و سه پل)

النا خانه مامان بزرگي(27تير)

النا و دوستش فاطمه(17تير)

النا تبريز(29تير)

 



موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 4 مرداد 1391 | نویسنده : نازنین
بازدید : 430 مرتبه

سلام به دوستاي خوب و مهربوني كه با وجود غيبت طولاني مدت ما باز هم ما رو شرمنده كردن و به ما سر

زدند.شيراز به ما خيلي خوش گذشت جاي همه دوستان سبز.النا خانم دوستاي جديد پيدا كرد(درسا و سامان) 

يك ماهي به مهد كودك رفت و در جشن پايان سال مهد شركت كرد.وقتي هم پارك خلدبرين ميرفت واسه

خودش دوستاي جديد پيدا ميكرد و واسه روز بعد قرار ميگذاشت.دايي جان امين هم اومد و اين مدت كنار ما

بود و النا خانم هم صاحب يه عالمه سوغاتي هاي جور واجور شد.(لباسهاي رنگي/عروسك/شكلات)موقع

برگشت هم يه روز اصفهان مونديم و سي و سه پل رفتيم.بالاخره دوشنبه 12 تير رسيديم خونه.

آخر هفته (پنجشنبه 15 تير) هم رفتيم پيش مامان بزرگي كه ديگه حسابي دلش واسه النا تنگ شده بود.

22و23 تير هم عروسي پسر عمه بابايي بود كه رفتيم و خيلي خوش گذشت.البته بيشتر از همه به النا كه

حسابي با دوستا و آشنا ها بازي كرد و دلش نميخواست برگرديم خونه و تنها بشه.

النا

النا جوجو



موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 28 ارديبهشت 1391 | نویسنده : نازنین
بازدید : 476 مرتبه

                                                                    تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net    

آخرین روزهایی که خاله جان پیشمون بود به النا گفت لباسهاتو جمع کن تا با هم بریم انگلیس.النا خانمم تا بهش

چزی میگفتیم در جوابمون میگفت من اصلا میرم انگلیس با خاله جانم.تا اینکه 8اردیبهشت خاله جان رفت و ما

تنها شدیم.النا خانم که خواب بود موقع رفتن خاله جانش چون پرواز ساعت 5:30 دقیقه صبح جمعه بود.صبح که النا

از خواب بیدار شد اول پرسید خاله جان کجاست مامان جون هم گفت رفته خونه دوستش لیلا.النا هم قبول کرد و تا

چند روز به همین منوال گذشت تا النا فهمید خاله جان رفته کلی هم گله مند شد که چرا اونو نبرده بعد هم

که میخواست برای کسی تعریف کنه میگفت من خواب بودم خاله جان منو بوس کرد و رفت.

                                                                 تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

 

 



موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 28 ارديبهشت 1391 | نویسنده : نازنین
بازدید : 1468 مرتبه

یک روز مامان جونی تصمیم گرفت گلدونهای تو بالکن رو درست کنه.وقتی گلدون روی کولر رو پایین آوردیم

دیدیم یکی از یا کریم ها تو گلدون لونه درست کرده و دو تا تخم گذاشته.

لانه یا کریم و تخم هاش

النا که ذوق زده شد و میگفت

بیاریمشون داخل پیش خودمون و ما هم با هزار زحمت و یک دنیا دلیل راضیش کردیم که بمونن همون جا تا

جوجه ها به دنیا بیان بعد یکیشون رو بیاریم برای النا.به هر حال النا هر روز به تخم ها سر زد و گاهی هم

نگاه میکرد ببینه مامانشون هست یا نه.البته بیشتر اوقات مامانشون همونجا بود و کمتر از روی تخم ها

بلند میشد.

یا کریم

خلاصه روزهای زیادی طول کشید تا جوجه ها سر از تخم در آوردن و النا خانم ذوق زده میخواست اونا رو

بر داره و به قول خودش بذاره تو کارتن داخل خونه و با اونها بازی کنه البته میگفت خودم میبرمشون

دستشویی مواظبشونم.بنابراین قرار شد تا بزرگ شدن جوجه ها صبر کنه و یک روز دید که جوجه ها پرواز

کردن و رفتن.ولی حالا دوباره دو تا تخم دو گلدون مامان جون هست که گاهی بهشون سر میزنیم.

جوجه های النا

 



موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 10 صفحه بعد
درباره وبلاگ

این وب رو درست کردم تا النا جون بدونه چه قدر برام مهم بوده و وقتی بزرگ شد خاطراتی رو که اغلب هیچکدوم از بچه ها یادشون نمی یادو بتونه تداعی کنه چون مطمئنا به یاد نمی یاره روزهاوماههای اول زندگیشو.هر چند الان میپرسه من اومدم تو دنیا چی کار میکردم.

آخرین مطالب
لینک دوستان

آرشیو مطالب
آمار سايت
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 39 نفر
بازديدهاي ديروز : 15 نفر
بازدید هفته قبل : 180 نفر
كل بازديدها : 99925 نفر
امکانات جانبی
Aleo Flash Intro Banner Maker

طراحی بنر و لوگو


khanomkocholo

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس